تبليغاتX
زیر پوست خرس!

زیر پوست خرس!

قفس

امروز پس از سالیان پرواز، دلم هوای قفس دارد!

امروز فضای جهان را نمی خواهم، همان قفس به ز تمام آسمان ها...

وقتی که آسمان، آبی نباشد و آزادی معنای بردگی دهد، چه زیبا فضایی است قفس...

امروز، هوای پریدنم نیست، قفس برای من آماده است،

پس پذیرای قدم شکسته مرغی باش،

که نه بالش شکسته و نه دلش،

خودش شکسته...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 9:7  توسط شاهین  | 

شعر ناسروده

شعري هستم كه در خاطر شاعر مخفي شده، هنوز سروده نشدم،‌ هنوز در جستجوي من است و شادمان،

چرا كه مي داند كه شعري خواهد سرود سراسر زيبايي،

سراسر عشق ...

چه كنم كه شاعر خسته است و ذهنش پر از دغدغه نان، دغدغه فردا ...

ديگر حوصله سرودنم را ندارد...

فردا، شايد فردا كه آسمان ابري نبود

فردا كه خورشيد با تمام توان گرم كند زمين را،

فردا كه ديگر همديگر را نكشيم،

فردا كه ديگر رحم به چشمانمان آيد،

فردا كه سبز شود باغ و قرمزي انار، چشم ها را خيره كند،

فردا كه بوي بهار نارنج، پر شود در كوچه و عاشق شويم دوباره،

فردا شايد سروده شوم، تا شاعر خسته از بودنم شاد شود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 17:44  توسط شاهین  | 

قهرمان منفي

سهم من از تو كتابا، يدونه صورت زشته

يدونه قلب سياهه، توي يادداشت و نوشته 


من يه قهرمان قصّم، يدونه آدم منفي                                                                                                                                                                                                                        يه اسير خط و كاغذ، كه ديگه نداره حرفي 


من سياهم، مثه سايه، اوج وحشتم تو قصّه                                                                                                                                                                                                             باعث ترس و تباهي، باعث رنجم و غصّه 


من پليدم، خود زشتي، ذات من تلخه و مشكي

با يه دونه قلب سنگي، كه ديگه نداره اشكي

 

امّا مردم، اي جماعت، اي اسير رنگ و حالت

اي به ظاهر كرده عادت، بشنو از من اين حكايت


نقش من، نقش تو قصّه، كه يه آدمي نوشته

مثه من نيست ته قلبش، ديگري منو سرشته


 

من يه عاشقم، يه عاشق، عاشق عطر شقايق

همصداي شور بارون، عاشق دريا و قايق

 

عاشق عطر چمنزار، عاشق بوي بهارم                                                                                                                                                                                                                  عاشق آدم و عالم، عاشق پروردگارم 


نقش من، نقش خودم نيست، آسمون من سرابه

آخه اين دست خودم نيست، نقش من نقش برآبه


 

سرنوشت من همينه، آخرش قصّه همينه                                                                                                                                                                                                           قهرمان خوب و نيكو، واسه من تو كمينه 


آخرش خوبي و نيكي، ميبره نقش بدي ها                                                                                                                                                                                                                    قهرمان زشت و منفي، ميميره تو بي كسي ها


  

از خودم شاهين (زير پوست خرس) 90/7/13    

                                                           

*************************

نه، به جبر اعتقاد ندارم، زندگي من اختيار است، شعر، قصّه است و من شايد راوي؛ اين دست نوشته هاي دل غمگين من است، مرا كاري نيست با ملكوت و خدايم، كه با اختيار مي خواهمش.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 11:0  توسط شاهین  | 

درد ناگهاني از هيچ كس (مكاشفه تنهايي)

چه ناشنواست كسي كه سكوت را نمي شنود،

چه نابيناست كسي كه محبت را نبيند،

چه بدبختي است كسي كه خدا را نيابد

و چه احمق است كسي كه عشق را نفهمد ...

انسان نيست آنكه زيبايي را دوست نداشته باشد و زيبا نباشد،

انسان نيست كسي كه كلاغي را زشت بداند،

انسان نيست كسي كه گلي را برنجاند، نه هرگز انسان نيست،

آنكه دلي را بشكند،

آنكه آبرويي بريزد،

آنكه اشكي بياورد بر صورت مادري،

آنكه غروري را بشكند از مردي،

آنكه خيانت كند بر خودش ... نه، هرگز.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 6:13  توسط شاهین  | 

مکاشفه (2)

امروز فهمیدم که گاهی درب، از بعضی آدما باشعور تره!! چرا؟

اگه مسافر مترو بوده باشین، می بینید که اگه درب مترو در حال بسته شدن باشه و کسی بین درب باشه، درب خیلی آروم و محترمانه دوباره باز می شه و بهش اجازه عبور می ده،

اما بعضی از آدما وقتی که می بینن که درب داره بسته می شه، مثه ... درب رو با فشار باز می کنن!!

زندگیه داریم؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:12  توسط شاهین  | 

قصه مرد سیاه

قصه مرد سیاه

 

توی شهر سپیدا، یه جوونی بود سیاه      چش و ابروی قشنگ، نه بلند و نه کوتاه

هیشکسی دوسش نداشت، هیشکی عاشقش نبود     توی راه زندگی، هیشکی همراهش نبود

آخه اون سپید نبود، مثه کل آدما     مگه میشه که سیاه، بشه جزو سپیدا؟

این جوونک غریب، این سیاه بی پناه     شب و روز غصه می خورد، که چرا شده سیاه؟

سپیدا رو دوس می داشت، توی دریای دلش     «ولی اونا بی دلن!» میگه بی خیال، ولش

آخه این سیاه ما، بدی رو بلد نبود     اهل جنگ و دشمنی، کینه و حسد نبود

این جوون بی ریا، صورت و موهاش سیا    ولی با دل سپید، توی شهر بی دلا !

ته این قصه ما، یه دونه قبر سپید    نه بلند و نه کوتاه، به سپیدیا رسید

روی اون سنگ سپید، یه کسی نوشته بود:     «یاد یک مرد سیاه، که مثه فرشته بود»

کاری از خودم، سال 83 «زیر پوست خرس»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 0:23  توسط شاهین  | 

جدایی نادر از سیمین، پیوند من و سینما

تقریباً یک سالی می شد که سینما نرفته بودم. بعد از اینکه فیلم مزخرف "شارلاتان" رو رفتم سینما، با خودم عهد کردم که پولمو خرج فیلمایی که ارزششو ندارن، نکنم. از بعد از اون فقط "درباره الی" رو رفتم که واقعاً ارزش داشت. تا اینکه امسال با نهایت افتخار فیلم عالی " جدایی نادر از سیمین" رو موفق شدم ببینم.

درباره این فیلم صفحات زیادی میشه نوشت. از اولین صحنه ها و تیتراژ حرف داشت.

از چمدونی که برای مسافرت بود ولی زیپش بسته نمی شد، چون نباید می رفت. بارش سنگین تر از تحمل بود واسه رفتن.

از دخترای خانواده ها که وجدان خانواده بودند، که گاهی مجبور بودند آنها هم دروغ بگویند.

از شلوغی های خونه و دادگاه و... که نشونه پیش رفتن به سوی بی نظمی و پیچیدگی بود.

از تمام شکی که تو فیلم جاری بود و حتی خود بیننده هم دچارش می شد.

از تمام باورها و اعتقاداتی که نشون داد قبول داشتنش چقدر آسونه و عملکردنش چقدر سخت.

و از خیلی چیزای دیگه، مثل اوج بازیگری بازیگران، مخصوصاً - بازیگر مورد علاقه بنده – "لیلا حاتمی"

مثل فیلمبرداری فوق حرفه ای محمود کلاری

مثل صدا و اسم زیبای استاد شجریان.

و امثال اینها.

فیلمی بود که برای من 5 دقیقه گذشت، یکساعت و خوردی فیلم.

جالب بود، بعد از فیلم هر کسی برای خودش قضاوتی داشت. هر کسی دید خود را ابراز می نمود. و این نشانه احترام فیلم به مخاطب خود است که شعور وی را هم در فیلم دخیل می دارد.

یک هورای بلند برای اصغر فرهادی و فیلمش و یک خسته نباشید به تمامی عوامل آن.

شما باعث شدید که بار دیگر سالن سینما را تجربه کنم و باور کنم که: هنوز هم فیلم ایرانی خوب می توان در سینما دید.

هنوز هم سینما جاریست و مخصوص هجوهای مسخره عاطفی و ... نیست.

از شما ممنونم و از همه دوستان دعوت می نمایم این فیلم را ببینند. چون فیلمی است برای دیدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 23:31  توسط شاهین  | 

مکاشفه!

امروز عینک خودمو تمیز کردم، دنیا خیلی روشنتره !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 15:50  توسط شاهین  | 

فیلمی برای دیدن

نام این فیلم را شاید بتوان ساده ترجمه کرد: نقطه کور. اما با دیدن فیلم، ترجمه اش به این آسانی نخواهد بود. از دید من بهترین ترجمه اش را می توان زاویه مخفی دانست.
بجز بازی خارق العاده بازیگران فیلم به خصوص ساندرابولاک (که سال گذشته اسکار بازیگر نقش اول زن را برای این فیلم برد.) می توان هزاران صفحه درباره فیلم نوشت. اما فقط به احساس خود در مورد آن اشاره می کنم.
فیلم نشاندهنده بزرگ بودن روح آدمیست. اهمیت دیدن و دیده شدن. اینکه چطور از خود صرف دیگران کنیم. اینکه مادر چه واژه مقدسی است و خانواده چه محل امنی. شاید از مد افتاده باشد, اما اینکه هیچ تفاوتی بین رنگها و آدمها نیست.
وقتی ایمانی که مادر نسبت به فرزند خوانده خود دارد را می بینید، و اینکه چه بی دریغ محبت و عشق خود را نثار کسی می کند که حتی تا دیروز نمی شناخت و حتی به خاطر او با دوستانش مشاجره می کند، مگر می شود اشک را کنترل نمود؟ مگر می شود که روزها و روزها در موردش فکر نکرد؟
فیلم را حتما” ببینید.
عشقولانه های من برای ساندرا بولاک و فیلم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:50  توسط شاهین  | 

مكاشفات داريوش (1)

الان از نظر داريوش حساب كنيم من اينجوريم:

از عذاب جاده خسته، نرسيده و رسيده

آهی از سر رسيدن، نکشيده و کشيده

غم سرگردونیامو، با تو صادقانه گفتم
اسمی که اسم شبم بود، با تو عاشقونه گفتم

با تنم زخمی اگه بود، بی رمق بود اگه پاهام
تازه تازه با تو گفتن، اگه کهنه بود در دام

من سرگدون ساده، تو رو صادق می دونستم
اين برام شکست اما، تو رو عاشق می دونستم

تو تموم طول جاده، که افق برابرم بود
شوق تو راه توشه من، اسم تو همسفرم بود

من دل شيشه ای هر جا، هر شکستن که شکستم
زير کوه بار غصه، هر نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد، که نحيفم و پياده
تو رو فرياد زدم و باز، خون شدم تو رگ جاده

من سرگدون ساده، تو رو عاشق می دونستم
اين برام شکست اما، تو رو صادق می دونستم

نيزه نم باد شرجی، وسط دشت تابستون
تازيانه های رگبار، توی چله زمستون

نتونستن نتونستن، جلوی منو بگيرن
از من خسته خسته، شوق رفتن و بگيرن

حالا که رسيدم اينجا، پر غصه برا گفتن
پر نياز تو برای، آه و کشيدن و شنفتن

تو رو با خودم غريبه، از خودم جدا می بينم
خودم و پر از ترانه، تو رو بی صدا می بينم

من سرگدون ساده، تو رو عاشق می دونستم
اين برام شکست اما، تو رو صادق می دونستم

اون هميشه با محبت، برای من ديگه نيستی
نگو صادقی به عشقت، آخه چشمات ميگه نيستی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 19:52  توسط شاهین  | 

lمكاشفات دوستي

ارزش دوستي چقدر است؟ دوست چقدر مهم است؟ مهم هست كه روابط دوستانه خود را با كساني كه آشنا مي شويم حفظ كنيم؟

چند روزيست كه بر اثر چند موضوع و شنيده سخت در اين فكرم. چقدر گاهي ما نادانيم و نفهم. مگر با چند نفر مي توان دوست شد؟ مگر مي شودكه دوست را مثل لباس عوض كرد؟ تا به حال فكر كرده ايم كه چقدر خوش شانس هستيم كه همديگر رو داريم؟

هر كسي خطا مي كند. اين يك اصل. هر كسي هم سليقه و انتخاب خاص خود را دارد. اين هم قبول. اصل دوستي بر پاييه پذيرفتن همديگر به همان صورتي كه هستيم و چشم بستن بر خطا هاي هم است. 

واي خداي من، حالم بد است. بسيار بد. از اينكه مي بينم كه در اطرافم كسي، كسي را نمي تواند ببخشد. اينقدر فضا تنگ شده. نفس به سختي مي آيد...

ياد مرحوم شكيبايي به خير، تو سريال خانه سبز وقتي كه با مهين قهر مي كرد (يا بهتره بگم كه مهين باهاش قهر مي كرد) بغض مي كرد و با اون صداي زيباش مي گفت: "قهريم ولي حرف مي زنيم..."

فكر مي كنم براي آدمايي كه ادعاي بزرگي دارن و پاكي، بدترين حركت كنار گذاشتن دوستان و نزديكانه.

تنفر، قهر، فراموشي، كينه و صدها صفت اينچنين در دوستي بي معناست.

شرم بر تو كه قدر دوستي را نمي داني.

شرم بر تو كه فراموش مي كني دوستاني كه برايت بهترين بودند و برايت بهترين نوع دوستي را انجام دادند.

شرم بر تو كه نمي بيني.

شرم بر تو كه خواب نيستي و خود را به خواب زدي.

شرم بر تو كه زندگي خود را از دوست كم كردي.

شرم بر تو كه مرا رنجاندي.

شرم بر تو كه دوستم را رنجاندي.

شرم بر تو چون كه تويي.

شرم بر تو و بي دوستي نثار تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 19:48  توسط شاهین  | 

سلطان غم ... داريوش

من از امروز ارادت قلبي، بطني، هارتي و هر نوع ارادت ديگر خود را نثار داريوش (از نوع اقبالي) عزيز مي نمايم.

انصافاً كه دارم پس از سالها همچنان از صدا، آهنگ ها و اشعاري كه خوانده نهايت لذت را مي برم.

عشقولانه هاي من براي تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 17:38  توسط شاهین  | 

آخ آخ دندونم (مكاشفات دندانپزشكي)

الان که دارم مینویسم، تو مطب دندونپزشکم و دندونم داره واسه عصب کشی داره بی حس می شه.

می گن: دندون درد؛ کله خراب ! آره ... راست میگن. اگه یه کم مراقبت می کردم، یکم مسواک میزدم، یکم تنبلی نمی کردم و ...

اگرهای زیادی موجوده و فقط پشتش حسرت خوابیده. چقدر خوبه که کمتر حسرت بخوریم و بیشتر تلاش کنیم.

امروز من تصمیم می گیرم: بیشتر مسواک بزنم ! بیشتر اراده داشته باشم. کمتر حسرت بخورو و کلاً بیشتر باشم. من امروز می خواهم دوباره خودم شوم.

به امید دوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 17:35  توسط شاهین  | 

مكاشفات شهرداري (خ وليعصر)

با اجازه خانمها: الف.الف و ل.پ و آقاي ا.ر!!!!!!!

اول:

     1- حفر مي كنيم.

     2- چاله را پر مي كنيم.

     3- رويش را سنگفرش مي كنيم.

     4- مقداري خاك اضافه مي آيد. !

دوم:

     1- حفر مي كنيم.

     2- مقداري سيم را جابجا مي كنيم.

     3- چاله را پر مي كنيم.

     4- رويش را سنگفرش مي كنيم.

     5- مقداري خاك اضافه مي آيد. !

سوم:

     1- اندكي باران مي آيد.

     2- آنجايي كه درست كرديم به ميزان خاك زياد آمده پايين مي رود و چاله درست مي كند.

     3- روي سنگفرش را قشنگ سيمان مي گيريم. !!


... و ما بهترينيم !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:36  توسط شاهین  | 

اندر احوالات موسيقي (از ديد من)

موسیقی در سرزمین ما راه را درست شروع کرد. اهمیت دادن به موسیقی محلی و ملی راهی بود که موسیقی ایرانی را تا حد اعلای خود بالا برد که در ادامه ظهور پدیده هایی همچون بنان و همنسلانش مطمئناً اتفاقی نبود. آنها سپس تبدیل شدند به معلمانی برای نسل شجریان.

همنسلان من اگر بنان را درست نشناسند، به خوبی با صدای استاد آشنایند. نسل سوم موسیقی سنتی اما با شاگردان استاد شروع شد. شاگردانی مانند افتخاری و ناظریان. هیچکدام نتوانستند به شکوه و کمال و محبوبیت استاد حتی نزدیک شوند. در این بین تنها امید به همایون، فرزند خلف استاد مانده که خوشبختانه امید کمرنگی هم نیست.

اما با ورود شبه موسیقی رپ و پاپ نادرست به موسیقی ایرانی، این موسیقی در کج راهه ای افتاد که سرعت زوالش بی حد شد. می توان این نکته را تنها به مسئولان امر مربوط دانست. چرا که با گرفتن فرصت از موسیقی مجاز و عدم حمایت و حتی می توان گفت دشمنی با موسیقی مجاز، عرصه را به موسیقی زیر زمینی واگذار کرد. آنچه امروزه می شنویم در مقایسه با موسیقی گذشته، واقعاً موسیقی نیست. (حتی نمی توان با ارفاق به آن موسقی هم گفت!)

انواع و اقسام رپ که نه از قاعده شعر پیروی می کند و نه از قانون موسیقی و نه پایبند به هیچ ارزشی است، پاپ هایی که تنها متکی به الکتریکی کردن صدا برای پوشش ضعف صدای و فن خواندن خواننده خود است و به هیچ مکتبی وفادار نیست و با این کار مدعی نوآوریست و هزاران درد از این نوع تنها سلیقه ما را در موسیقی پایین آورده و فهم ما را زیر سئوال برده.

کافی است که در یک تاکسی بنشینی تا عمق فاجعه را دریابید. کسانی که برای خواننده شدن سالها را صرف یادگیری موسیقی می کردند و آشنا با دستگاه های موسیقی می شدند، امروز در حال انقراضند. می گویند: صرف ندارد. راست هم می گویند.

امروز با یک دستگاه کیبورد و یک استودیوی کوچک،هر کس و نا کسی خود را وارد عرصه آواز کرده. اما افسوس که با عدم درک از موسیقی و شعر فارسی، تنها خزئولات از این استودیوها بیرون می آید.

حسرت برای گذشته درخشان موسیقی ما و تنها کورسویی امید برای آینده...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:23  توسط شاهین  | 

مكاشفات خانه اي در قشم (يكي تقريباً مثه ما)

كف دستهايمان مثل هم است، پنج انگشت هم در هر دست مثل هم داريم. فقط پوستت كمي تيره تر است و دل ما هم كمي تيره تر... درست مثل هم!

در يك هوا نفس مي كشيم، هواي ما فقط كمي آلوده تر است.

خانه هايمان هم چهار ديوار دارد، مثل هم! فقط ديوارهايت كمي كوتاهتر است و كمي كوچكتر. اما دلهايمان نه! دل تو درياست و دل ما مثه يه جزيره در ميان دلت.

زندگيت ساده تر است از زندگي ما، خودت همه چيزي و ما تقريباً هيچ چيز...

انگار كه همه مهرباني ها در تو جمع است و مهرباني از ما گريزان.

دوستت دارم. دوست دارم كه هميشه تو باشي و بخندي. تو براي من ناب ترين معناي سادگي هستي.

دلت درياست، كاش ما را هم با دريا آشتي دهي...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 19:35  توسط شاهین  | 

مكاشفات اتوبوس (بدون كلام و بدون صدا)

چه فرقي مي كنه كه بتوانيم صحبت كنيم يا نه؟؟؟

اينو مي گم چون امروز تو اتوبوس با گروهي از دختراني كه توانايي شنيدن رو نداشتن روبرو شدم. واي خدايا، ناتوان بودند، اما شاد بودند و با هم. قدر همديگر رو مي دونستند. چون فقط تقريباً خودشون زبونشونو مي دونن. چون تقريباً فقط همديگر رو دارند.

با هم حرف مي زدند اما نه با دهان و زبان، با دل. هر چه بيشتر نگاهشان مي كردم و دقيقتر مي شدند، برايم زيباتر مي شدند.

در نگاهشان كينه و دشمني و تمام چيزهايي كه ما داريم نبود، زبانشان كسي را آزار نمي داد. زيبا بودند. زيباتر از همه. هر چه بودند، فقط خودشان بودند. نه بيشتر و نه كمتر. زبان چرم و نرمي نداشتند كه كسي را بفريبند. فقط خود خودشان.

عاشقشان هستم. عاشق ذره ذره وجود نابشان.

بياييم اول: خدا را شكر كنيم كه سالميم و دوم: سعي كنيم كه از نعمت حرف زدنمان درست استفاده كنيم و كسي را نيازاريم. زيبا باشيم مانند آنها و خودمان باشيم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 19:47  توسط شاهین  | 

معرفي يه دوست خوب

دوست يكي از مهمترين واژه اي است كه در زندگي هر كس مي توان يافت. همه ما بي شك دوستاني زيادي داريم اما،

دوست واقعي كه برايمان تأثير گذار باشد معمولاً تعدادشان زياد نيست.

تأكيد من بر روي كلمه تأثير است . چرا كه دوستان گذري معمولاً تأثيري بر روي نوع ديد و رفتار ما ندارند.

به طبع من هم شامل اين شرايط هستم. امروز مي خواهم كه يكي از اين نوع دوستان مؤثر رو معرفي كنم.

ايشون صيد قزل آلا در مدرسه هستند. يه وبلاگ نويس چيره دست و مهربون. و از همه مهمتر يه دوست خيلي خوب و مؤثر. انصافاً هر زمان كه من تو كلوب يا نت يه پست دپرسانه زدم و حالم خوب نبوده، بدون دريغ سعي كرده كه عنصر خنده رو به چهره ام اضافه كنه و به جلو رفتن تشويق.

تشكر ويژه من براي تو (البته با اجازه لرا!) تقديم به يه دوست خوب و متفكر و مؤثر. عشقولانه هاي مرا پذيرا باش. (چند تا قلب!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 19:38  توسط شاهین  | 

مكاشفات قشم!

نعره کن ای سرزمین جان سپردن نعره کن...

نعره کن که دیگر به همدیگر رحممان نمی آید. نعره کن که نفرت شده قانون ما. مهمان کشی شده جای مهمان دوستی. وحشت و و وحشی گری رسم جدید سرزمین من است.دیگر شکارچی برای رفع نیاز شکار نمی کند،شکار برای تفریح است و عجب که شکار و شکارچی همجنسند !

نعره کن که گلوی من از تلخی گرفته، نعره کن شاید که صدای تو را کسی بشنود.

من از این خاک دنی پرور نیستم. من اهل دروغ و ریا نیستم. من دیگر حتی خودم هم نیستم...

نعره کن ای سرزمین جان سپردن نعره کن...

که وقت فدا شدن است. وقت رسیدن، نعره کن تا شاید بیدار شوتد خفتگان، نعره کن شاید که ناممکن ممکن شود.

نعره کن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 19:27  توسط شاهین  | 

مكاشفات مترو

كمي دقيقتر گوش كن ...

صدايمان عالم را پر كرده! صداي بع بع هايمان !!!

آري! گوسفندانيم به چريدن مشغول و در طويله خواب.چه مي فهميم از انسان و انسانيت؟ چه مي فهميم از فرهنگ؟ كجائيم؟ تنها به فكر خود...

منتظريم كه صبح شب شود و شب صبح، روز ديگري آيد و فردا شود. كي به مسلخ رويم و چه بر سرمان آيد، چه بر سر ديگري آيد به ما مربوط نيست.

چشم باز كنيد: واي بر شما كه در باتلاق مشغول چرائيد. هر لحظه بيشتر در آن فرو مي رويد. واي بر شما، واي بر ما...

دقت كن، بشنو:

ببـــــع، بععـــــــــع ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 20:39  توسط شاهین  | 

امت حسين

ما مملکت حسینیم، اما مملکت غذای حسین!

مملکتی که مشتاقیم به حسین، نه برای خودش، برای دیگ و خورشتش!

مملکتی هستیم که مشتاق ظهر عاشواییم که اندکی برای خود بگرییم و غذایی سیر بخوریم و فکر کنیم که ثوابی برده ایم.

اصلاً خوب شد که حسین رفت و حماسه آفرید! ما هم به نوا و نانی رسیدیم، شکمی پر کرده و خوابی آسوده پس از آن. حاظریم برای یک ظرف بیشتر از روی هم رد شویم و بعد از آن بگوئیم: "تبرک است"!

وای بر ما، چه تبرکی؟ چقدر همه ما ندار و ضعیف شده ایم که به دنبال ادا کردن نذر مردمیم؟

امروز کربلاست و ما کوفیانیم، نه هفتاد و دو نفر، چه شاید کوفیان بهتر بودند. لایقیم به این حقارتی که نصیبمان است. لایق آبی که حسین می خواست نیستیم، لایق لجنیم. مرداب، نه آب. پای در چاله دنیا، به چه چه گفتن از آخرت!

ما همه مشتاق شهادت حسینیم بیشتر از یزیدیان، که اگر می دانستیم این بساط است، شاید حریصانه به حسین حمله می کردیم. شاید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 16:34  توسط شاهین  | 

شاید این جمعه بیاید او كوه

                        شاید این جمعه همان جمعه موعود شود

                                                                        در سر كوچه دلدلدگی من به شما

                                                                                                پای آن كوه بلند

                                                                                    بغل چشمه سبز

                                                                                                            نرسیده به چمن زار خدا

آری او منتظر من باشد!

كه قدم بر قدم هم بنهیم

                        راه هموار كنیم

                                                خنده آغاز كنیم!

كه طبیعت همه جا منتظر است

                                    تپش قلب تو را می خواهد!

                                                            شیطنت های تو را می جوید.

با طناب تو به هر قله رسم

                        چونكه در پشت طناب دلها

گره محكم دلدادگی است!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 17:49  توسط شاهین  | 

لطفاً نظر ندهید!

لطفاً نظر ندهید!

می خواهم بنویسم. برای تو و فقط تو.

می خواهم بنویسم. از خودم. اینبار از خودم.

از دستی که هرچه کشیدم، عاقبت در دستانت جای نداشت. از اشک هایی که هرگز فرصت جاری شدن نداشتند.

برای تو می نویسم. از شکوه آتشی که خاکستر شد. از دلی که سرانجام شکست. از چشمی که خشکید.

داستان، داستان تازه ای نیست، همیشه بوده و هست، ولی

برای تو می نویسم، از عاشقی که مُرد. از شعری که سروده نشد، از بالی که در آرزوی پرواز شکست.

از بارانی که فقط بوی خیسی می داد.

می دانم، هرگز تقصیر تو نبود، همه تقصیر من است، من عاشق بودم و تو معصوم. اما

تو غنی بودی و هیچ دستی به سر گدای کوچک، حتی از سر ترحم نکشیدی. دیدی و نخواستی...

هرگز دستت را دراز ننمودی، وقتی که دستانم کوتاه بود. حتی نخواستی خدا باشی تا بپرستمت...

امروز، غباری مانده از من، آری نسیم بعد مرا با خودش میبرد، به کجا؟ نمی دانم.

همیشه برای من هستی، مثل روز اوّل. تازه و زیبا. همیشه دوستت خواهم داشت، تا روز آخر. برای تو می نویسم ...

لطفاً نظر ندهید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:27  توسط شاهین 

معظلی به نام دود سیگار

نمی دونم آیا در تاریخ، اسلحه مرگبارتر بوده یا سیگار؟ بمب اتم اختراع مهیبی بوده یا سیگار؟

به هر حال تا حالا که نه کسی با اسلحه بهم حمله کرده و نه بهم بمب اتم زده، اما تا دلت بخواد با دود سیگار بهم حمله شده.

هیچی واسم بدتر از اون نیست که تو خیابون راه برم و  یکی جلوم با انبساط خاطر سیگار دود کنه و دودشو صاف بفرسته تو ریه من. ماشاالله تعداد سیگاریها هم کم نیست. جوونا هم که عینهو همفری بوگارت عاشقونه سیگار می کشن آدم یاد کازابلانکا می افته.

هر حرفی هم که بهشون بگی فوراً با لحنی عصبی و حق به جانب می گن: این حق ماست!

عجبا! خوب دودی که می دی تو ریت حقت. قبول. مخلصتم هستیم. اما اون دودی که با اشکال مختلف هندسی بیرون می دی حق من نیست! اعتراض.

ببینم، حق من نیست که تو خیابون بدون اینکه مجبور باشم که ازت سبقت بگیرم، یا با فاصله مطمئنه ازت حرکت کنم، راه برم؟

نمی دونم حق با کیه، با هر کی که هست، مثه اینکه با من نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:27  توسط شاهین  | 

سبد خالی کتاب شهر

من یار مهربانم، دانا و خوش زبانم.                               گویم سخن فراوان، با آنکه بی زبانم...

چندین وقت بود که می خواستم در این مورد مطلب بنویسم، اما مشکلات و سربازی و ... مانع شد.

کار بسیار خوبی که توسط اتوبوسرانی تهران شروع شده بود، با نام سبد کتاب شهر، خیلی زود جوون مرگ شد تا دوباره متوجه بشیم که چقدر سطح مطالعه در جامعه ما پائین هست.

محلی که در اتوبوسهای شرکت واحد در نظر گرفته شده بود برای کتاب و کتاب خوانی، به دلایل مختلف الان از بین رفته. از اول که طرح شروع شد، خیلی خوشحال بودم که می شه رایگان کتاب خوند. درسته که مواردی مثل عدم جذابیت موضوع کتابها و گاهاً کیفیت بد آنها خیلی تو چشم می زد، اما به هر حال کتاب بود. اما هر چی که زمان جلو رفت، متأسفانه شاهد بی فرهنگی در این زمینه بودیم. سبد ها تبدیل شدن به مکانی برای ریختن آشغال، افرادی که با خونسردی هرچه تمام وقت پیاده شدن، یه کتاب هم تو جیبشون می ذاشتن، جایگاه شکته و ... کم کم زخم قدیمی دوباره دهان باز کرد: ایراد از خودمون هم هست.

فرهنگ کتاب خوانی به هر دلیل داره فراموش می شه. سبد کتاب شهر نه تنها خالی شد، بلکه با ورود بدشگون شرکت های خصوصی در شرکت واحد، کاملاً از بین رفت. دستمان درد نکند. سهم خودمان را ناچیز فروختیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:26  توسط شاهین  | 

ج مثل جوون

ج مثل جوون

 

چند شب پیش به یه مجلسی دعوت شدم. وقتی که رسیدم فهمیدم که پارتیه! داخل که شدم، اولش دود بود، چند تا خط لیزری سبز و دوبس دوبس!! چند نفری هم به انجام حرکات مورون (تا حدودی هم ناموزون) مشغول بودن. یکم که دقیقتر می شدی به چهره ها، اکثر 20 یا 21 ساله بودن. جوون و شاد. همه می خندیدن، اما عجیب بود، واقعی نبود. خنده هاشون و شادیشون واقعی نبود. انگار دارن رفع تکلیف می کنن.

چند سالیه که تو ماشینا، جوونا رپ گوش می دن. گوش می دنا، اما نمی فهمن! "من بستنی میخرم برات، تو هم دسینی برام"!

یادش بخیر، قدیما هایده بود و عارف، معین و بیژن. "به همت تو ساقی، تو که گره گشایی و..."

آدم لذت می برد. شعر، آهنگ، صدا. هی، ما زود پیر شدیم یا ... نسل ما اینقدر هم قدیمی نیست.

وقتی جوون رو به حال خودش رها می کنن، امروز تو دنیای کامپیوتر و اینترنت، وبلاگ و فیس بوک، خیلی سریع راهشو پیدا می کنه چه خوب و چه بد.

نمی خوام نصیحت کنم یا بگم که ما خوبیم و اونا بد. نه، دلم می سوزه، وقتی پسری رو می بینم که قد، چهره، اندام و ... از هیچی کم نداره، اما سیگار دستشه، حشیش می کشه، و ... چرا اینجوری شد؟ 4 سال بعدش چی می خواد بشه؟

دخترایی که از هر نظر زیبا هستند. زیبایی ایرانی دارن، اما بهشون بگی ایرانی بهشون بر می خوره.

سخت شده، به خدا سخت شده. کاشکی مواظب خودشون باشن. کاشکی بهترین باشن و مغرور از بودنشون. خدا کنه که جوونی کنن و سالم بمونن. خدا کنه که همیشه زیبا بمونن و به این زیباییشون افتخار کنن. چون ایرانی هستن.

خدا کنه که دوباره ویولن بیژن مستشون کنه، با سلطان قلبا عاشق بشن (نه با معظلی به نام ساسی!) و شعرای هایده رو تکرار کنن. قیافه و موهاشون هر جور که می خواد باشه، دلشون سپید باشه. بهترین باشن و بهترین بمونن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:25  توسط شاهین  | 

ناگهان خوشی ها رنگ غم گرفت...

 

 

کوه بی رحم که تحمل قدم های استوار را نداشت،

تحمل نداشت که کوچکی برای او بزرگی کند،

نمی توانست فتح شدنش را توسط اراده هایی به اندازه خود، درک کند،

بی رحمانه عزیزان ما را برد...

پاک ترینمان را، بهترینمان را.

بزرگانی که تمام ابهت کوه ها را کوچک کردند. به بلندی پوچشان خندیدند.

پیام آوران شادابی، خنده، سلامت...

و چه زود خوشی ها رنگ غم گرفت.

چگونه پر کنیم جا خالی ها را؟

به چه امیدی بالا رویم؟ به کجا رویم؟

نه! نا امید نمی شویم.

تو ما را به جنگ طلبیدی، جنگی تا سرحد مرگ...

تو با نگاهی مغرور به ما می نگری و به ما می خندی، وه که عجب غروری

اما،

بدان که باز هم به جنگت خواهیم آمد، باز هم

و وقتی پای بر قله ات گذاشتیم،

وقتی که در برابر آدمیت هیچ شدی،

آنها را یادت خواهم آورد. پاک ترین ها را،

به یادت می آورم که چه پاک بودند و چه پاک رفتند.

آن روز فریادشان خواهم زد، زیرا

آنها زنده اند. در قلب من، در قلب تو...

 

به یاد فرشاد خلیلی، مجید شهپری، نادیا نجفی، اکبر کشاورز هدایتی، محمد مهدی خراسانی، علی اکبر ابراهیم پور، حمید کاظم زاده و سعید طاهری.

همنوردان همیشگی قلب های ما.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 19:56  توسط شاهین  | 

بازگشت من 2!

سلام دوستام!

من دوباره برگشتم. دارم ادامه آشخوریمو میگذرونم.

آخرین اخبار رو چند روز دیگه آپ میکنم. چون الان اصلاْ نمی تونم فک کنم.

فعلاْ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:1  توسط شاهین  | 

درباره ...

هنوز بیدارم، نمی تونم فکرم را متمرکز کنم!

فقط به تو فکر می کنم، به تو فکر می کنم، گیجم! مرددم!

این آهنگ لعنتی در عمقم رسوخ کرده، نمس دانم چه کنم.

نوشتن، شاید بهترین راه باشه، برای گفتن نگفتنی ها. تنهام. خستم. دلم تنگه.

به تو فکر می کنم. تمام فکرم تویی! به تو زنگ می زنم، ساعت یه ربع به دَهه، بر نمیداری، خوابی!

خستم!

می نویسم، برای تو! اینبار فقط برای تو. کلمات شکسته می آیند. اما همچنان می نویسم.

نمی دانم که آیا روزی گذرت به اینجا می افتد؟ آیا این را می خوانی؟

تو بهترین حادثه بودی، زمانی که دنبال حادثه نمی گشتم! دلیلی بودی برای هر دلیلی که می خواستم.

هیچ وقت نتونستم بگم، جرأت نداشتم، ترسیدم ...

اما گذشت، دیگه نمی ترسم، نه الان، به امید روزی که بخونیش:

از تمام وجودم

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:19  توسط شاهین 

تو و من

تو و من

 

تو یه فکری، یه خیالی                     یه توهم، تو محالی

                        من یه سایم، یه سرابم                      تو سیاهی، غرق خوابم

تو یه نوری، یه همیشه                    یه درختی، پُر ریشه

                        من یه مُدم، یه پلیدی                        گریزونم از سپیدی

تو یه فردا، یه سلامی                      یه امیدی، خوش کلامی

                        من یه خونم که خرابه                      مثه آبی که سرابه

تو یه دشتی، بی کرانه                     یه حضوری، جاودانه

                        من یه ماهی، توی مرداب                 یه جزیره، وسط آب

تو یه عشقی، تو یه زیبا                   تو بزرگی مثه دریا

                        من یه عاشقم، یه خسته                    کسی که عشقشو باخته

 

از زیر پوست خرس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:18  توسط شاهین  |