ناگهان خوشی ها رنگ غم گرفت...
کوه بی رحم که تحمل قدم های استوار را نداشت،
تحمل نداشت که کوچکی برای او بزرگی کند،
نمی توانست فتح شدنش را توسط اراده هایی به اندازه خود، درک کند،
بی رحمانه عزیزان ما را برد...
پاک ترینمان را، بهترینمان را.
بزرگانی که تمام ابهت کوه ها را کوچک کردند. به بلندی پوچشان خندیدند.
پیام آوران شادابی، خنده، سلامت...
و چه زود خوشی ها رنگ غم گرفت.
چگونه پر کنیم جا خالی ها را؟
به چه امیدی بالا رویم؟ به کجا رویم؟
نه! نا امید نمی شویم.
تو ما را به جنگ طلبیدی، جنگی تا سرحد مرگ...
تو با نگاهی مغرور به ما می نگری و به ما می خندی، وه که عجب غروری
اما،
بدان که باز هم به جنگت خواهیم آمد، باز هم
و وقتی پای بر قله ات گذاشتیم،
وقتی که در برابر آدمیت هیچ شدی،
آنها را یادت خواهم آورد. پاک ترین ها را،
به یادت می آورم که چه پاک بودند و چه پاک رفتند.
آن روز فریادشان خواهم زد، زیرا
آنها زنده اند. در قلب من، در قلب تو...
به یاد فرشاد خلیلی، مجید شهپری، نادیا نجفی، اکبر کشاورز هدایتی، محمد مهدی خراسانی، علی اکبر ابراهیم پور، حمید کاظم زاده و سعید طاهری.
همنوردان همیشگی قلب های ما.